من ماشینی اختراع می کند که باخمیردندان راح می رود.!
من یک پسر کوچولوی هشط ساله است ولی ریش خیلی پرپشتی درآورده اسط که همه ی پسرهای دیگربهش هصودیشان می شود!
من یک ذنبورخانگی دارد که موقئی که می پرد،آهنگ راک اندرول می زند!
من می تواند چراق برغی درست کند که فغت به میل من روشن وخواموش بشود!
این ها حرف های دل آقا غوله است.دوست جدیدمن!از طریق آقای رولد دال باایشان آشنا شده ام.خلاقیت ونوع حرف زدنش را دوست دارم.حالا هم تصمیم گرفتم مثل او حرف بزنم!
لتفن طوجح کنید:
من یک مارمولک موزی دارد که وقتی مادرم آش می پظد با دم درازوناذکش عان را حم می ذند!
من در دصت راسطم یک انگشطه ازافی دارد که حمیشه باآن گوش ودماقم را پاک می کند!
من یک طلفن حمراه اخطراع می کند که وغطی روی میض ظنگ می خوردخوش پرواظ می کند وبه صمتم می آید!
من به یک سفر دریایی می رودودرآنجا بابزهای دریایی ملاغاط می کند!
نکته:
اگر دوست دارید شما هم امتحان کنید خیلی خوش می گذرد!
باتشکر جوجه روان شناس!![]()

مارمولک موزیه من " لئونورا" کح طازه از خاب ذمستانی بیدارشده اسط!
داشتم فکر می کردم به آدمها!
وتنهایی ام درمیان آنها!
چه اشتباه بزرگی کردم
درشبی که به همراه شهاب سنگ ها به زمین آمدم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدایا
من
تو
یک اخترک کوچولو
ودیگر هیچ!
پی نوشت:
روزجهانی نجوم مبارک!![]()

حتي اگر هيچيک از آثار رولد دال را هم نخوانده باشيد ، فيلم (( چارلي و کارخانه شکلات سازي)) که همين چهارپنج سال پيش در جهان اکران شد و از تلويزيون ما نيز پخش شد ، به حد کافي براي همه آشناست . اين فيلم با وجود کارگرداني قوي (( تيم برتون )) از چنان پشتوانه ي محکم داستاني برخوردار بود که نام رولد دال را يک بار ديگر و اين بار 15 سال پس از مرگش در جهان مطرح کرد.

رولد دال که در ايالت ولز انگليس به دنيا آمد ، زاده ي پدر و مادري نروژي است ، آن هم در خانواده اي شلوغ و پرحمعيت که در برگيرنده ي هفت بچه بود . پدر او وقتي رولد 3 سال داشت از دنيا رفت و مادر جوانش زندگي بچه ها را به خوبي اداره کرد . پسرک علاقه ي چنداني به مدرسه نداشت و با پانسيون هاي شبانه روزي انگليس که کنترل سخت کاتوليکي بر آن حاکم بود کنار نمي آمد.
از همين جا همان نبرد خير و شر در وجود او رخنه کرد . بچه ها مجبور بودند به عنوان نوکر در خدمت سال بالايي ها باشند ، اما مي توانستند دق دلي شان را سر کلاس درس خالي کنند.

همه ي خاطرات پر از شيطنت در داستان هاي متعددي که او براي بچه ها نوشته است ، به نوعي حضور يافته اند ؛ از لذت خوردن شکلات که سالي يکبار در مدرسه ي شبانه روزي به عنوان هديه دريافت مي کردند تا توسري هايي که روزگاري نصيبش شده بود . شايد همين خاطرات رولد دال ماجراجو را از ادامه تحصيل بازداشته و در جستجوي يافتن دنياهاي جديد به آفريقا و سرزمين هاي دور دست کشانده باشد . از وارد شرکت نفت شد و در جريان ماموريت هاي آن به آفريقا رفت . مواجه شدن با يک مار بزرگ و شيري که در يکي از داستان هايش آمده است نيز برگرفته از تجربيات واقعي خود اوست.

بعدهم جنگ جهاني دوم و حضور او به عنوان خلبان در اسکادران هوايي ديگر اوج ماجرا بود . ماجرايي که خلبان جوان را سرانجام وادار کرد تا در پي يک حمله ي هوايي از دست هواپيماهاي دشمن فرار کند و در صحراهاي آفريقا فرودي اجباري داشته باشد ، استخوان جمجمه اش شکست و تا مدت ها بينايي خود را از دست داد و بيني آسيب ديده اش را هميشه با خود داشت تا يادآور روحيه ي ماجراجويي اش باشد.
داستان هاي رولد دال درباره ي جنگ و رسته ي هوايي و موجودات خيالي بدجنسي که در کار پرواز اختلال ايجاد مي کردند ، اولين داستاني است که او اقدام به انتشار آن کرد و افسر مافوق او آنقدر آن را پسنديد که داستان را به والت ديزني داد و انيميشن ساز بزرگ نيز درصدد برآمد تا بر مبناي آن کارتوني بسازد. پايان يافتن جنگ آن ها را از صرافت اين کار انداخت و سرانجام اولين اثر رولد دال به صورت کتابي مصور در آمريکا منتشر شد.
آثار بعدي او که در برگيرنده ي تعداد زيادي از داستان هاي کودکانه است پس از آن پشت سر هم در آمريکا و انگليس چاپ شد و تصوير سازان مشهوري براي آن ها تصوير سازي کردند . توقف بر فراز ليبي ، کاتينا ، فقط همين ، شمشير ، مواظب سگ باش ، جادوگران ، ماتيلدا ، تنها رفتن و انگشت جاديي بخشي از اين آثار هستند.

بررسي ويژگي هاي ناشناخته ي انسان ها ، عکس العمل هاي سخت رذيلانه و غيرمنتظره و آدم هايي که در ظاهر بسيار معمولي هستند اما در عمل کاملا با آنچه در بدو امر درباره ي آن ها مي انديشيديم متفاوتند ، دستمايه ي اصلي داستان هاي رولد دال را تشکيل مي دهند. او آدم ها را با دقيق ترين صفت ها موشکافي مي کند و به اين ترتيب روحيات دروني آن ها را باز مي نمايد.
کلک هاي فرومايه اي که آدم ها براي موفقيت به يکديگر مي زنند و چهره ي بسيار موجهي که در ظاهر از خود بروز مي دهند ، چنان متضاد است و او چنان استادانه از تضاد اين دو پاياني شگفت انگيز و غير منتظره را رقم مي زند که از همين رو استاد پايان هاي غير منتظره لقب گرفته است. علاوه بر همه ي اين ها عنصر وحشت که با اين داستان ها در هم تنيده شده ، چنان تأثيرگذار است که موجب جلب کارگردان بزرگ ژانر وحشت يعني آلفرد هيچکاک به سوي آن ها شده است.

مردي که پوست ديگران را مي کند ، زن پيري که سرانجام در انتهاي عمر از شوهر خبيثش انتقام مي گيرد و براي اين کار غير منتظره ترين لحظه ها و روش را برمي گزيند يا گربه اي که روح مردي بزرگ و چهره اي تاريخي در وجودش حلول کرده ، بخشي از تخيلات به شدت باورپذير اين نويسنده ي متفاوت است.
حمله ي اسرائيلي ها به کشور لبنان در سال 1982 موجب شد تا اين نويسنده ي نامدار بارها اعلام کند که ضد اسرائيل است و تا آخر عمر با سياست هاي غيرانساني مخالفت کرد.
داستان هاي دال منبع خوبي براي تقويت حس تخيل و نگاه متفاوت به جهان پيرامون محسوب مي شود.
این نوسینده محبوب در نوامبر ۱۹۹۰ چشم از جهان فرو بست.
برای اطلاع بیشتر از زندگی نامه وآثار این نویسنده به وبلاگ
http://www.raavi50.blogfa.com/ مراجعه فرمایید.
دراین شکی نیست که من از اخترک 64روی زمین افتاده ام.چرا که همیشه از گوشه ی تاریک اخترکم به اینجانگاه می کردم وآدمها را می دیدم که دست دردست کودکانشان به این سووآن سومی رفتند وشادی می کردند.
آرزویم پرکشیدن شده بودبرای همین یک روز ازنردبان رنگین کمان بالارفتم ومنتظرآمدن شهاب سنگ هاشدم.
شهاب سنگ ها ازبهشت می آمدند.آنها نوزادان کوچک را بردنباله ی طلایی شان سوارمی کردندوباخودبه زمین می بردند.
واینطوربودکه آدمهای روی زمین «مامان وبابا» می شدند.
باکمک همین شهاب سنگ ها بود که من به اینجا رسیدم و«زمینی»شدم.حالا27سال از آن روزها می گذردوکی باورش می شودکه من همان موجود غریبه فضایی ام ؟
پی نوشت:
بیست وهفتمین سالگرد فرودم برزمین مبارک!
امضاء: جوجه روان شناس

شب هاکتاب به دست می خوابم.
مامان ازاین کارم حسابی عصبانی می شود.چون بعضی وقتهاکتاب هاتالاپی ازدستم روی زمین می افتندوبدجوری صدا می کنند.آن وقت است که مامان سراسیمه به اتاقم می دودوبانگرانی نگاهی به من می اندازد!
مامان همیشه نگران بدخوابیدن من است.ازکودکی گرفته تابه الان که 26سال دارم!
بچه که بودم.بدجوری ملغ می زدم.تازه بدترازملغ زدن،غلت زدنم توی خواب بود.تابستان هاتاکناردرغلت می زدم واگردراتاقم باز بود تاایوان پیش می رفتم ونصف شبی جان مادرم رابه لب می رساندم.
الان کتاب هابه جایم ملغ می زنند!ومن توی خواب کورمال کورمال دنبالشان می گردم.
آرمنته ی جن زده بیشتراز بقیه ملغ می زند!نمی دانم چرا؟انگار شیطان ترازهمه است!
آرمنته شبیه من است!ازریخت وقیافه اش گرفته تاسبک لباس پوشیدنش!محل زندگی اش هم بی شباهت به خانه ی مانیست!من واوچندماهیست که باهم صمیمی شده ایم وشبها درخانه ی تسخیرشده پرسه می زنیم.البته این پرسه زدن هادیگر داردبه پایان می رسد چون از امشب خواندن آرمنته ی 5راشروع کرده ام .این آخرین جلد از سری مجموعه ها ی خانه ی تسخیرشده ی من است و ازاین بابت حسابی ناراحتم.چون باتمام شدن کتاب،رویای آرمنته هم برای من به پایان می رسد.
ای کاش "انجی سیج" دوباره مغزش را به کار بیندازدوادامه ی داستان را بنویسید.![]()
چون من بدون وجودآرمنته نمی توانم زندگی کنم!!!!!!

عمو دارک+ عمه تبی+آرمنته جن زده!
پی نوشت:
آرمنته ی جن زده داستانیست سراسر شوخی وخنده وجاذبه!
این کتاب از لحاظ روان شناسی تاثیری شگرف دردرمان کودکان مبتلا به هراس ازتاریکی دارد. کودک در این کتاب دست در دست قهرمان داستان از دالان های تاریک می گذرد ودوستان تازه ای پیدامی کند که نه تنها ترسناک نیستند بلکه دوست داشتنی اند.
خوددرخانه ای بسیار قدیمی در انگلستان زندگی می کند؛جایی اسرار آمیز وجادویی که دور تادورش پراست از باتلاق،بنادرباستانی وقلعه های مخروبه.محلی که هم برای زندگی وهم برای نوشتن داستان فوق العاده است وخیلی هم بی شباهت به خانه ومحله ی آرمنته ی جن زده نیست.
تازه این آرمنته خانم یک سایت جن زده هم برای خودش دارد:
(به سایت اوسر بزنید،بازی کنید،کارت های اینترنتی جن زده بفرستید وباساکنین عجیب وغریب خانه ی تسخیر شده بیش تر آشناشوید)
توجه:
اگر خواهر وبرادرکوچکتراز خودتان دارید(سنین 5تا18سال به این وبلاگ حتمن سری بزنید)
معرفی بهترین آثار درزمینه ی کودک ونوجوان بامدیریت خودم:
5شنبه ی آخرسال بودوبچه های کتابخانه می خواستندسفره ی 7سین بچینند.ده،پانزده تا پسرموسیخ سیخیه بدسلیقه!![]()
![]()
![]()
اول بسم الله رفتندبالاتامیزچوبی بیاورند.هنوز میزوسط راه پله بودکه پایه اش شکست!گفتند:-بهتراست برویم میز شیشه ای بیاوریم چون سبک تراست،که آن راهم شکستندوبه کتابخانه ضررمالی زدند!![]()
دیدیم خرابکاری هایشان زیادشده،برای همین خودمان یک میزساده انتخاب کردیم وآن راگوشه ی سالن گذاشتیم.حالا پسرهامی خواستندسفره 7سین بچینند،امابلدنبودند.مدام توی سروکله ی هم می کوبیدندوازکارهم ایراد می گرفتند.![]()

برای همین مدیرمان آنهارا به اتاق کودک تبعید کردوازمن خواست تامراقبشان باشم.من هم قبول کردم وبه درون اتاق رفتم.![]()
پسرها بادیدنم دست زدندوهوراکشیدند!بعدهم یکی ازآنهازدزیرآوازوبقیه هم شروع کردندبه رقصیدن!!
هرچه می گفتم:-ساکت باشیدفایده ای نداشت!![]()
برای همین عصبانی شدم وتهدیدکردم:
که اگربه کارتان ادامه دهیدازکتابخانه اخراجتان می کنم.!!پسرهاباشنیدن این حرف ساکت شدندومثل بچه ی آدم سرجایشان نشستند.![]()
![]()
تازه خیالم از بابت آنهاراحت شده بود که ناگهان یکی فریادزد:- مینو خانم!سیگارت!!!![]()
سرم را که برگرداندم دیدم یکی از پسرهاسیگارتی روشن کرده وزیر میزانداخته است!من از صدای سیگارت خیلی می ترسم.برای همین به طرف دردویدم تافرارکنم،اما دیدم درراقفل کرده اند!به درکوبیدم وفریادزدم.پسرهاباپررویی نگاهم می کردندومی خندیدند!!![]()
![]()
باعصبانیت پرسیدم:-کلیدکو؟؟؟
جواب ندادند.فقط گفتند:-الان است که منفجربشود!

وحشت زده به درچوبی چسبیدم ودستانم را روی گوشم گذاشتم.قلبم به شدت می تپید.به قدری که حس می کردم الان است که ازدهنم بپردبیرون!توی همین فکرهابودم که ناگهان سیگارت منفجرشدودودش همه جاراپرکرد.پسرهاباخوشحالی دست زدندوهوراکشیدند.![]()
بعدازاین اتفاق همه شان راازکتابخانه اخراج کردیم.امانیم ساعت بعدباقیافه های آویزان به کتابخانه برگشتندوطلب بخشش کردند!نمی خواستیم عذرخواهی شان را قبول کنیم،اما بااین حال دلمان برایشان سوخت چون بچه بودندوبازیگوش!برای همین بالبخنددستورعف صادرکردیم وبااین کارباعث شدیم که آنها باردیگر به طرف سفره ی7سین حمله ورشوندودرچیدن آن به ماکمک کنند.
پی نوشت:
مدتی است که نمی توانم به چندتن ازدوستان خوبم ( ونوس وشادی عزیز) سربزنم.چرا که نظراتم درپرشین بلاگ ثبت نمی شود!امیدوارم این مشکل بزودی برطرف شود تامن از شرمندگی این عزیزان دربیاییم.![]()
راستی:
جلوجلو سال نومبارک ____________________ امضاء: جوجه روان شناس!![]()
این شب ها گوش به زنگ می خوابم.می دانم که می آیند.چرا که همیشه همین موقع از سال صدایشان را می شنوم.انگاردسته جمعی ناله می کنند.صدایشان بند دلم را می لرزاند.بعض می کنم.گریه ام می گیرد.دنبالشان می دوم ،از بلندی بالامی روم ودر تاریکی نگاهشان می کنم.
نقطه های سفید ناله کنان درآسمان اوج می گیرندوبه سوی دریا می روند.
دست هایم از هم می گشایم. در دوطرف تکانشان می دهم.می خواهم اوج بگیرم اما هرچه بال میزنم به آسمان نمی رسم!
راستی چرا من انقدر زمینی ام
وقوها
انقدرآسمانی؟؟!!!

پدرومادرهاموجودات عجیبی هستند.حتی وقتی بچه شان شبیه به یک تاول کوچک وفوق العاده زشت است،بازهم فکر می کنندکه او نظیرندارد!والدین عجیب تراز این هم پیدامی شوند.بعضی ها به قدری مست غرور می شوندکه واقعن باورشان می شودکه بچه شان نابغه است!![]()
![]()
![]()
خوب،تااینجای قضیه عیب چندانی ندارد،این رسم روزگاراست.اماوقتی که این طور آدم ها درباره هوش استعدادبچه های نفرت انگیزشان دادسخن می دهند،آدم کفرش درمی آید ودلش می خواهدفریادبکشد.(لطفن یک لگن بیاورید،دارم بالامی آورم!)![]()
البته،گوش معلم ها ازاین حرف های مفت والدین پرافاده پراست،اماموقع نوشتن گزارش ثلث آخر،حسابی تلافی اش را در می آورند.اگر من معلم بودم آشی برای بچه های این والدین ازخودراضی می پختم که روی آن یک وجب روغن داشته باشد.مثلن می نوشتم:آقازاده ی شما یک کله پوک به تمام معناست.امیدوارم شمایک کسب وکارآبااجدادی داشته باشید که بعد از تمام شدن مدرسه اش به هرقیمت شده بگذاریدش سرکار،وگرنه باید غاز بچراند!یااگرسر ذوق بودم،طبع شاعرانه ام گل می کردومی نوشتم:
طبیعت به طرزشگفت انگیزی اندام های شنوایی ملخ را دردوطرف شکمش قرارداده،امادخترشمابه گواهی چیزهایی که درطول این ثلث یادگرفته اساسافاقد اندام شنوایی است!![]()
خب!اینهاحرف های آقای "رولد دال"نویسنده ی کتاب ماتیلداست،که بی شباهت به غصه های دل من نیست.وقتی درمدرسه،کوچه یاخیابان باوالدین ازخودراضی بچه های لوس وبی ادب روبه رومی شوم آنقدر دلم از حرفهایشان بهم می خورد که دوست دارم همانجابالابیاورم!(حرف بدی زدم نه؟از یک جوجه روان شناس بعیداست!!!!!)![]()
امااین یک واقعیت است!والدین بادیدنم سراسیمه به طرفم می دوند وهنوز از راه نرسیده شروع می کنندبه تعریف وتمجیدکردن از هوش وذکاوت بچه هایشان!آنهم چه ذکاوتی!
وقتی دربرابرپرحرفی هایشان از آنها می پرسم:کودکتان درچه زمینه هایی استعداددارد؟جواب می دهند:می تواند با کامپیوتربازی کند_ یاخیلی خوب باگوشی تلفن همراهش ورمی رود!
اینجاست که دلم می خواهدبرای باردوم بالا بیاورم!![]()
چیز بدتراینکه اغلب این نابغه ها درمدارس غیرانتفاعی درس می خوانند!آنهم باتمامی امکانات موجود!!!
مدارسی مجهز به کامپیوتر- آزمایشگاه – سالن رباتیک – کلاس زبان انگلیسی- فرانسه وسالن تئاتر!
آنها از کامپیوتر تنهاانجام بازی های خشن- از آزمایشگاه تنها مخلوط کردن آب پرتقال بانسکافه!ازکلاس زبان، فینگیلیش تایپ کردن اس ام اس واز تئاتر ،نمایش بزبزقندی را یادمی گیرند.!(که واقعا جای شکردارد!چون بعضی هایشان حتی تااین مرحله هم پیش نمی آیند!)![]()
البته این نابغه های قرن واستادان پخمه ی آینده استعدادعجیبی در نواختن سازهای موسیقی وخوانندگی دارند.کافیست فقط یکبار به کنسرتی که بچه پولدارهااجرا می کنند سر بزنی تامعنی واقعی قارقار کردن کلاغ وزوزه کشیدن شغال را درک کنی!





درمقابل این بچه های لوس وخانواده های پرافاده شان، بچه هایی هستند که به معنای واقعی نابغه اند.اما به خاطر وضعیت بداقتصادی خانواده یابی توجهی والدینشان از داشتن بسیاری از امکانات محروم شده اند.اکثر این بچه ها از همان دوران کودکی یاد می گیرند که روی پای خودشان بایستندوباباکمترین امکانات به اهدافشان برسند.که معمولن دراین راه پیروز می شوندوافتخارات زیادی برای خودوکشورشان رغم می زنند.اگر به دور برخود بادقت بیشتری نگاه کنیم شمارزیادی از آنها را خواهیم دید.![]()
سرمایه های واقعی جامعه ماچنین بچه هایی هستند
نه کودکان لوس ونازپروده ی بعضی از خانواده های ثروتمند!


![]()
همیشه یواشکی از گوشه ی تاریک اخترکش به سیاره ی اوخیره می شد.خوب می دانست که روزی چهل وسه دفعه به بهانه ی دیدن غروب خورشید صندلی اش را جابه جامی کند.پس به این امیدساعت ها همانجامی ایستادوبه او که موهایی طلایی رنگ داشت خیره می شد.ساکنین اخترکش به او می خندیدندومی گفتند:-پاک زده به سرش،طفلک دیوانه شده!به آسمان چشم می دوزد وگریه می کند.
بعد دنباله ی نگاه اورا می گرفتندوجز تاریکی چیزی نمی دیدند.روزهاوشب هامی گذشت واو مشتاق تراز همیشه به سیاره چشم می دوخت وبه نگاه های دزدانه ی صاحبش انس می گرفت.آرزویش پریدن شده بود.برای همین یک روز دست از نگاه کردن برداشت وسرگرم درست کردن بزرگترین بادبادک دنیاشد!
و ای کاش هیچ وقت تصمیم به انجام چنین کاری نمی گرفت.چون روزی که به قصد پریدن به سیاره ی او ، اخترکش را ترک کرد ، اوهم به قصدپیداکردن دوست به همراه پرندگان مهاجربه اخترک او پرید واینطوربودکه هردوآوراره شدند.

چند روز پیش درایستگاه، مقابل دبیرستان قدیمی ام ایستاده بودم وزیر باران به رفت وآمد دانش آموزان نگاه می کردم.دختران نوجوان باروپوش های رنگی وکوتاه والبته کمی تنگ از مقابلم می گذشتند ووارد حیاط مدرسه می شدند.عده ای از آنها هم جلوی در مدرسه جمع شده بودند وباصدای بلند می خندیدند.خیلی تعجب کردم چون درزمان ماخانم مدیر محترم حتی اجازه نزدیک شدن به در مدرسه را نمی دادند چه برسد به اینکه بیرون از آن درمقابل خیابان بایستی وباصدای بلند کرکرکنی!
خانم مدیرها آن وقت ها خیلی سخت گیر بودند.یابه قول امروزی ها«دیکتاتور».آنها مثل عقاب همه جای مدرسه را زیر نظر داشتند وباکمک جاسوس هایی که ماآنها را آنتن می نامیدیم آمارتمام دانش آموزان را بدست می آوردند.
به همه چیز دانش آموز گیر می دادند.از رنگ ما نتو وبلندی آن تازیززیر زانو( تقریبن تامچ پا) گرفته تاگشادی آن وبلندی مقنعه ورنگ کفش ونوع جوراب وناخن!
مثلن خود من همیشه به خاطر پوشیدن کفش اسپورت سفید توبیخ می شدم.باوجوداینکه در مدرسه شاگرد ممتازی بودم واز نظر اخلاقی نمونه ولی به خاطر همین کار2نمره از انظباطم کم می شد.
درنظام آموزش وپرورش ایران درآن سال ها ازدهه 70که من وارد کلاس اول ابتدایی شدم تادهه80 زمان فارغ التحصیلی ام مشکی مناسبت ترین رنگ برای پوشش دانش آموزان- بویژه دختران بود.وبعد ازآن سرمه ای حرف اول را می زد.تمام عکس های دوران مدرسه ی من آمیخته با این 2رنگ است!آن زمان ها رفتن به مدرسه مثل شرکت در مراسم ختم بود اما حالا می بینیم که دانش آموزان با لباس های رنگی وزیبا به مدرسه می روند ونسبت به ما از آزادی واختیار بیشتری برخوردارند.
درزمان ماداشتن چادردراکثرمدارس امری اجباری بود.تمام تلاش مدیران ومعلمان پرورشی دراین راه صرف می شد.دختران از ترس کم شدن نمره ی انظباط یا توبیخ شدن چادر سرمی کردند بی آنکه ارزش معنوی آن را درک کنند.این اجبار خود باعث تنفر ودوری ازچادروحفظ حجاب درمحیط های خارج مدرسه می شد.
درزمان ما....
ولش کن زمان ما دیگر گذشت ومن دلم نمی خواهد بیشتر از این درموردآن صحبت کنم اما چیزی توی دلم هست که دوست دارم آن را به زبان بیاورم اینکه نه کار مدیران دیکتاتور زمان مانسبت به پوششمان درست بود نه کار بعضی از مدیران سهل گیر امروزی.
پوشیدن رنگ های شاد – مانتوهای قشنگ – حق تمامی دانش آموزان ایران است اما نه انقدر تنگ
وکوتاه!
داشتن آزادی واختیار-خندیدن وشادی کردن حق تمامی دختران دانش آموز اینجاست نه جلوی در مدرسه
وچشم های حریص بعضی ازعابران!


